تبلیغات
میهن لبخند - حکایتی از خیار دزد خیالباف
 
میهن لبخند
www.MihanLabkhand.ir
درباره وبلاگ


احتیاط . . . . ممکن است از خنده روده بر شوید.
ID: parsarezaei53@yahoo.com

مدیر وبلاگ : parsa
نظرسنجی
شما چه نوع سرگرمی را بیشتر دوست دارید؟







روزی شخصی بر سر جالیز رفت که خیار بدزدد.

پیش خودش گفت: این گونی خیار را می‌برم و با پولی که برای آن می‌گیرم، یک مرغ می‌خرم. 
مرغ تخم می‌گذارد، روی آن‌ها می‌نشیند و یک مشت جوجه در می‌آید، 
به جوجه‌ها غذا می‌دهم تا بزرگ شوند، 
بعد آن‌ها را می‌فروشم و یک گوسفند می‌خرم، 
گوسفند را می‌پرورم تا بزرگ شود، 
او را با یک گوسفند جفت می‌کنم، 
او تعدادی بره می‌زاید و من آن‌ها را می‌فروشم.

با پولی که از فروش آن‌ها می‌گیرم، یک مادیان می‌خرم، 
او کره می‌زاید، کره‌ها را غذا می‌دهم تا بزرگ شوند، 
بعد آن‌ها را می‌فروشم 
با پولی که برای آن‌ها می‌گیرم، یک خانه با یک باغ می‌خرم. 
در باغ خیار می‌کارم و نمی‌گذارم احدی آن‌ها را بدزدد. 
همیشه از آن‌جا نگهبانی می کنم. 
یک نگهبان قوی اجیر می‌کنم، و هر از گاهی از باغ بیرون می‌آیم و داد می‌زنم: آهای تو، مواظب باش.


آن فرد چنان در خیالات خودش غرق شد که پاک فراموش کرد در باغ دیگری است و با بالاترین صدا فریاد می‌زد.
نگهبان صدایش را شنید و دوان‌دوان بیرون آمد، آن فرد را گرفت و کتک مفصلی به او زد. بیچاره تازه فهمید كه همش رویا بوده است.

منبع: www.sonador.site50.net





نوع مطلب :
برچسب ها :


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :